X
تبلیغات
مشق عشق
عشق....... عشق..........عشق

دیگه بیش تر از این نمی تونم
کنار تو عاشق بمونم
دیگه دوست ندارم تو رو
به آینده ی زیبات برسونم
دیگه بی علت موندن ما با هم
کافیه بسه ، نمی تونم

از یاد هر دومون می ره
این عشق ها ساده می میره
خاطره ام می ره از یادت
بعد از من کل دنیات و
قسمت کن با اون که با تو
می مونه، اون که می خنده

ما فاصله گرفتیم از هم، اما
عشق ما این وسط بی گناهه
قلب من سختی ها رو طی کرد
قلب تو تازه اول راه بود
حالا دارم اینو تازه می فهمم
دوستی ما یه اشتباه بود

از یاد هر دومون می ره
این عشق ها ساده می میره
خاطره ام می ره از یادت
بعد از من کل دنیات و
قسمت کن با اون که با تو
می مونه، اون که می خنده


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:55  توسط a_gh | 
دوباره تو کنارمی هوای بوسه با منه


تمام ِ آرزوی ما همین به هم رسیدنه


دوباره توو سکوت ِ من صدای خنده ساز شد


شنیدن ِ صدای تو برای من نیاز شد


دوباره با نگاه من نگاه تو یکی شده


دوباره از تو مردنم شبیه زندگی شده


به هر دری که میزنی دوباره مقصدت منم


دوباره می رسم به تو به هر دری که میزنم


دنیامی می دونی تو قلبم می مونی


دریای آتیشی رویای بارونی


دستامو میگیری دنیامو می بازم


دستاتو میگیرم رویامو می سازم


منو به عطر یک نفس تو اوج ِ بوسه خواب کن


برای این یکی شدن رو قلب ِ من حساب کن


به اوج ِ قصه میرسم اگه تو باورم کنی


کنار ِ من نفس بکش که مبتلاترم کنی


دنیامی می دونی تو قلبم می مونی


دریای آتیشی رویای بارونی


دستامو میگیری دنیامو میبیازم


دستاتو میگیرم رویامو می سازم


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:49  توسط a_gh | 

یکی ر ا دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:48  توسط a_gh | 
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه


خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن ِ محضه


کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم


میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم


یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم


از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم


فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم


محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم


میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم


روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم


تو هم مثل منی انگار از این دل تنگیا داری


تو هم از بس منو میخوای یه جورای خود آزاری


یه جورایی خود آزازی



کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا


مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا


قشنگه رد پای عشق بیا بچرخ زیر برف


اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف


میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم


روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستدارم


تو هم مثل منی انگار از این دل تنگیا داری


تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:45  توسط a_gh | 

از تموم دنیا و دار و ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم

به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرن
منو دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای خوندن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دل خوش کنم حتی دو روز از من مگه چی باقیه

غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
توی تاریکی شب مهتاب من باش
تو بمون تعبیر خوب خواب من باش
تو که میدونی بدون تو می میرم
انتهای قصه ی عذاب من باش

یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دل خوش کنم حتی دو روز از من مگه چی باقیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:21  توسط a_gh | 

منو بگیر از این روزای در به در
از این روزا از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفتمو
روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمی شه بی تو پرسه زد
خیابونا غریب و غم گرفته ان
کجا برم چرا نمی رسم به تو ؟
کجایی پس چرا نمی رسی به من؟
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه
کی عاشقونه می نویسه اسمتو
بدون من هزارسال دیگه هم
بدون کسی نمی شکنه طلسمتو
چقدر حرف مونده و نمی شنوی
چقدر راه مونده و نمی کشم
ببین کجای قصه پس زدی منو
محاله بی پناه تر از این بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته
همون که گفتی از خدا رسیده بود
تو شونتو نمی سپری به هق هقم
نه می گی عاشقی نه می گم عاشقم
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی
نه من دیگه برات گل شقایقم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:20  توسط a_gh | 
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
اشک سردم را ندیدی درد عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
من میخواستم با تو باشم
با تو از خودم رها شم
تو ولی رفتی و از من دل بریدی
دل به راهی گنگ و ناغافل سپردی
اشک سردم را ندیدی درد عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:19  توسط a_gh | 

تو که عمری سر ما داری منت میزاری
تو که از اشک چشام داری لذت میبری
اینقدر آزارم نده به خدا دق میکنم
بگو درد دلمو بعد تو به کی بگم

به تو نگم به کی بگم، این روزا دارم میمیرم
اینقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمیگیرم
دعا کنون گریه کنون سرمو بالا میگیرم
همش به فکرم که یه روز تو رو دوباره ببینم
تو رو دوباره ببینم ...

دلم برات لک زده و روزای سختیه عزیز
دلم میگه آخر راست وصیتت رو بنویس
خدانگهدار گل من دارم از این دنیا میرم
یه روز بهت گفته بودم دست به دعا من میمیرم

به تو نگم به کی بگم، دعام برآورده نشد
تو اوج بی وفای هات دلم ازت خسته نشد
فقط به تو فکر میکنم تا این چشام بسته بشه
فقط واسه تو میخونم تا نفسم بریده شه
تا نفسم بریده شه ...

هرچند دلت با من نبود دستات توی دستام نبود
ولی بدون که عشق تو رفته تو پوست و استخون
باور نمی کردم یه روز بخوای بری از پیش روم
ولی بدون تو قلب من چیزی به جز عشقت نیود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:18  توسط a_gh | 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
چه سفر ها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم ...
موقع نوشتنو وقت اسم گذاشتنو
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم
می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتنو نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
هر چه شعر عاشقونه ست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:17  توسط a_gh | 

چند بار خواستم بهت بگم عاشق چشماتم
پنهون کردم این حسمو بدون خاطر خواتم
مجبور نیستی به من بگی دوسم نداری
اگه بری نمی تونی یه لحظه هم دووم بیاری

اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش تو پیشت میمونم
اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو برو بذار تنها بمونم
هر شب به یاد تو سحر بیدار میشینم چشم به در
شاید بیای تو رو ببینم
منو تو و خاطره ها دوست دارم بی انتها عاشق ترینم

تا پای جون هستم واست اگه بمونی
عاشق میمونم تا ابد خودت می دونی
اگه بریا تا ابد از عشقت می خونم
از عشق تو با یاد تو ترانه هام زنده میمونم

اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش تو پیشت میمونم
اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو برو بذار تنها بمونم
هر شب به یاد تو سحر بیدار میشینم چشم به در
شاید بیای تو رو ببینم
منو تو و خاطره ها دوست دارم بی انتها عاشق ترینم
اگر که عاشقم باشی کم نمیذارم واسه تو اینو خودت بهتر میدونی
اگه بخوای با هم باشیم میمونم پیشت تا ابد تا پیش من تنها نمونی
اون که یه عمر می گفت تو این دنیا جز من کسی رو نداشت
رفت و زود تنهاترین تنهاییم تنها مرا تنها گذاشت
اگه دوسم داری بیا منم دلم پیش تو پیشت میمونم
اگر که دوسم نداری بی خبر از پیشم برو برو بذار تنها بمونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:15  توسط a_gh | 

 

نوبت من شـد که برم،شاید دیگه منو نبیــــنی

دست خودم نیــست موندنم،یه وقت به پای من نشیــــنی

( گریه نکـــــن دیدن اشکهات واسه من عـذابه

چشم هات رو ببند تا ببینی که همش یه خوابه

قربون چشــــــات،اشکهات رو پاک کـــن،هنوز نمردم

خوبم نگـــــــاه کن،خدا می دونه،تا کی می مــــونم

به جای گریــــــه برام دعا کـــــــــن

هنوز نفس هـــــــام،میاد و می ره

اشکهات رو پاک کــن،دلم می گیره

رو پیشونیم نوشته که جوون می میرم

اشکهات رو پاک کـــن،تا جون بگـــیرم

برو برس به زندگیت،کار من دیگه تمومه

الهی خوشبخت بشی،که خوشبختیت آرزومه

( برو واصلا فکر نکن،خاطره هــــایی داشتی

یادتم نیاد که ما با هم چه روزهـــایی داشتیم )

قربون چشــــــات،اشکهات رو پاک کـن،هنوز نمـردم

خوبم نگـــاه کن،خدا می دونه،تا کی می مونـــم

به جای گریـــه برام دعا کـــــــن

هنوز نفس هـــام،میاد و می ره

اشکهات رو پاک کــن،دلم می گیــره

رو پیشونیـم نوشتـه که جوون مـی میرم

اشکهات رو پاک کـن،تا جون بگیــرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:14  توسط a_gh | 

 اطاق خالي
من به دنبال اطاقي خالي روزها مي گردم
تا از اينجا بروم
من به دنبال اطاقي خالي ، كز دل پنجره اش
عطر گل بوته ئ شبنم زده يي مي گذرد
كز دل پنجره اش
ناله و سوز ني غمزده يي مي گذرد
روزها مي گردم
تا از اينجا بروم

من به دنبال گليمي ساده
سقفي از چوب و حصير
سر دري افتاده
من به دنبال هوا ي خنك آزادي
و دري پنجره يي باز به يك آبادي
روزها مي گردم تا از اينجا بروم

من به دنبال هوايي نه چنين آلوده
روزگاري نه چنين افسرده
روزهايي نه چنين پژمرده
روزها مي گردم
تا از اينجا بروم

من به دنبال اطاقي خالي روزها مي گردم
كز سر كوچه ئ آن
جوي آبي ، چشمه يي مي گذرد
كه مرا عصر به عصر
به تماشا ببرد

كاش كه پيرزني
صاحب يك بز پير
با دو تا مرغ و خروس
و سگي بازيگوش
كاش همسايه ئ ديوار به ديوار اطاقم باشد
كاش كه توي حياطش باشد
دو سه تايي از درختان بلند
چند تايي نارنج
و چناري كه كلاغي هر روز
به سراغش برود
و من
هر روز
به عشق گل روشان بروم پنجره را باز كنم


عشق و منطق

به تو یاد دادم عاشق شدن را

و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را

و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد

پیشترها از خدا بی خبران می گفتند

که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها

دستت را از من بگیر،وسزت را روی شانهایم بردار

عظر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم


ا ي عاشق

ای عاشق در انتظار چه نشستي

در انتظار بادها ي پائيزي ?

باران هاي بهاري ?

برگها ي زرد

و يا شكوفه هاي ارغواني

در انتظار كدامي ?

انتظار بيهوده ست ، پنجره را باز كن

جدار را بشكن

غبار را بشوي

و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

تا پايان ، پايانها مانده است

اين است زندگي

اين است روزگار


اشك ناكامي

بريز ا ي اشك ناكامي
بريز از بي سرانجامي
****

كه نفرين دلي ، قلبي شكسته
پس اين بي سرانجامي نشسته
كه آه سينه سوز مهربوني
سر راه مرا از پيش بسته
****

دلم رنجيده از زخم زبونها
به ظاهر مهربوني ديدن از نامهربونها
****

خيال كردم يكي دلسوزمونه
اگه مونديم توي كار زمونه
خيال كردم يكي داره هواي كار مارو
براي گريه هام دل مي سوزونه
****

دلم رنجيده از زخم زبونها
به ظاهر مهربوني ديدن از نامهربونها

****


برگ زردي در بهار

برگ زردي در بهار
ديدم و بي اختيار
شكوه كردم از بهار
گريه كردم زار زار
*****

شكوه ئ ما نابجا بود از بهار?
يا خدايا ظلم كرده روزگار?
****

ما در اين پيچ و خم انديشه ها
در پي پيدايش اين ريشه ها
ما در اين پيچ و خم افكار خويش
در پي كاري بجز بازار خويش
****

ناگهان شوريده حالي سينه چاك
گويي كه از عشقي هلاك
آمد ، رسيد از گرد راه
معصوم و پاك و بي گناه
****
آري ، نسيمي آشنا
آمد و پيش چشم ما
رفتند در آغوش هم
ديوانه و مدهوش هم
رفتند و ما در حيرتيم
در زير بار منتيم
شرمنده ايم از روزگار
بيچاره بود چشم انتظار

****


بيدار شو

در خواب ناز رفته يي
عمريست گويا خفته يي
از حكمتي غافل مشو
همچون شب آشفته يي
*

بيدار شو، بيدار شو
غفلت مكن ، هوشيار شو
رخصت بگير از نفس خويش
آماده ئ ديدار شو
**

برخيز رفته در خواب
دنيا نشسته در آب
كشتي نوح خود را
فرياد كرده ، درياب
***

هوا ي تازه بردار
الماس و زر ، گران نيست
كالاي هر دكاني
در كار هر دكان نيست
****

بگذار و بگذر از دل
گر با تو دل نيامد
مركب رسيده از راه
با آيه ئ خوش آمد
*****

دل اين و دلبر اينجاست
دنياي محشر اينجاست
چيزي نبوده تا حال
آغاز و آخر اينجاست
******

زهري به شعر ما نيست
گر هست بر ملا كن
گر جمله خير خيراست همسايه را صدا كن


تنهاي تنها

همه رفتن ، كسي دور و برم نيست
چنين بي كس شدن در باورم نيست
*

همه رفتن ، كسي با ما نموندش
كسي حرف دل ما رو نخوندش
همه رفتن ، ولي اين دل ما رو
همون كه فكر نمي كرديم ، سوزوندش
**

خيال كردم كه اين گوشه كنارا
يكي داره هوا ي كار مارو
يكي هم اين ميون دلسوز ما هست
نداره آرزو آزار مارو
كه كار ما از اين هم باشه بدتر
يكي داريم در اين دنيا ي محشر
يكي داريم كه از بنده نوازي
زند هر چند گاهي تقه بر در
***

كه حاشا تقه يي بر در نخورده
كه آيا زنده ايم يا جون سپرده
كه حاشا صحبتي ، حرفي ، كلامي
كه جزو رفته ها ييم ما نمرده
عجب بالا و پايين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرد از ما
يه روز دور و برم صد تا رفيق بود منو امروز ببين تنهاي تنها


حكايت

با تو حكايتي دگر
اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه را
هواي تو سحر كند
*

باور ما نمي شود
درسر ما نمي رود
از گذر سينه ئ ما
يار دگر گذر كند
**

شكوه بسي شنيده ام
از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر
زمزمه يي دگر كند
***

مقصد و مقصودم تويي
عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نمي كنم
سايه مگر سفر كند
****

چاره ئ كار ما تويي
ياور و يار ما تويي
توبه نمي كند اثر
مرگ مگر اثر كند
*****

مجرم آزاده منم
تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي


زندگي

زندگي را آنچنان سخت مگير
من نمي گيرم هيچ
آنچنان سخت مگير، كه من نمي ميرم هيچ
من نمي گيرم هيچ
جا ي شكرش باقيست ، تن سالم دارم
گردني امن و امان از تيغ ظالم دارم
آبرويي آنچنان و بر و رويي كم و بيش
دست بي آز و طمع دارم و
سر درون لاك دل خويش
نه دلم در پي آزار كسي ست
نه نگاهم شور ، بر گرمي بازار كسي ست

وضع من عالي نيست
جا ي شكرش باقيست ، خانه ام خالي نيست
يك سماور دارم ، كه در آن مي جوشد
جانمازي هم هست ، بر سر طاقچه اش
سفره ناني هم هست ، كه پراست ، شكرخدا
پر از نان لواش

قاب عكسي ست به ديوار اطاق آويزان
يادگاري ست كه از مادر پيرم دارم ،
بر سر سفره ئ عقد
پدرم تا امروز همچنان مظلوم ست
توي عكس از نگاهش پيداست

جا ي شكرش باقيست ، خانه ام خالي نيست
گربه يي هست ، كزآن زن همسايه ئ ماست
صبحهامي آيد، به غذا ي سردشب مانده ئ ما
روزگاريست كه عادت دارد

جا ي شكرش باقيست ، خانه ام خالي نيست
تو حياط خونه مون
اونطرف كنار حوضش يه تلمبه س
توي حوضش سه چهار تا
ماهيهاي قرمز گرد و قلمبه س
رو درخت دم حوض
پر از گنجشكها ي ريزو درشته
پر از كلاغها ي تشنه و گشنه
عصرا ديدن داره
انقدر شلوغ پلوغ تو حياط
انگاري جلو سينماس و
پنداري شبها ي جمعه س
جا ي شكرش باقيست ، نفسي هست هنوز
كه هنوز مي آيد زندگي را آنچنان سخت مگير


خرسند شدیم از اینکه امروز

رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو  نداده ای به مجنون

فریاد برامد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟

گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم

ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:10  توسط a_gh | 

 

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند.

 

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

================================


مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم


مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

==============================

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 

=========================

......... پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

==============


تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

==============

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

 

==============


پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

==============

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت


حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

======

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست


سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه

يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره


يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت

هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند


واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

 
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 18:20  توسط a_gh | 
 

یه زمانی مردا یک تار سیبیلشون واسه یه شهر سند بود
الان اگه کل پشمامم بزنن، نیم کیلو پنیر نمیدن دستشون.


روباهى داشت با موبايلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت:
پايين آنتن نمیده بده برات شماره بگيرم!!
روباه تا موبايل رو داد به زاغ
زاغ گفت: اين عوض اون قالب پنيری که کلاس سوم ابتدايى ازم زدی .....پدرسگ


واقعا چه حوصله‌ای داره این پشه تا طبقه ۱۰ میاد واسه ۲ قطره خون! آخه اسکل، عین همین خون تو همکف هم هست.


عشقی که براش زندگی خرج کردیم به ما مدیونه! بالاخره یه روز جواب محبتامون رو می ده!


شمـــایـــی کــــه "یکــــی "دوستت داره!!!!
بــــله !!! بـــا شـــما هستـــم! . . . .
هیچـــی ... فقط خــــوش بـــحالت ...


تنهایی یعنی
اگه هزار بار هم از اول تا آخر
لیست شماره های موبایلت رو نگاه کنی
نتونی یک نفر رو پیدا کنی
که باهاش درد دل کنی !!


اینجا سرزمین واژه های وارونه است:
جایی که گنج, "جنگ" می شود
درمان, "نامرد" می شود
... قهقه , "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ"


اگه بجای نیمه ی گمشدم دنباله اژدها می گشتم تا الان حتما پیدا کرده بودم!!!


راننده اسکناس مچاله را از من گرفت و پرسید: یک نفرید؟ مکثی کردم و بی حوصله گفتم: بله آقا، خیلی وقته!
 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:12  توسط a_gh |